أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
364
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
گر عشق قرين دل هر خلق نبودى * كى عاشق بيچاره بمعشوق رسيدى « 1 » گر عشق نبودى و غم عشق نبودى * افسانهء عشاق ملك را كه شنيدى ؟ « 2 » لطيفه : پس « 3 » زنان مصر در آن دعوت زليخا هم راحت يافتند « 4 » و هم محنت ديدند . محنت بريدن دست بود ، و راحت ديدن « 5 » يوسف « 6 » . چون براحت رسيدند همه محنتها فراموش كردند . مؤمن را در دار « 7 » دنيا « 8 » هم محنت است ، و در عقبااش وعده به جنت « 9 » است . چون به جنت رسد محنت فراموش كند ، و چون به ديدار رسد جنت را فراموش كند « 10 » . اشارت : نه كس از آن زنان « 11 » كى مهر ايشان بهغايت « 12 » بود و عشق ايشان بىنهايت بود ، چون در يوسف نگريستند نظر چشم ايشان بلاى جسم ايشان شد « 13 » . اى كسى كى به نظر شهوت در راه شبهت بمحارم مسلمانان نگاه كنى ، نبايد كى در در نفس باز پسين ايمان بدهى ، و هرگز « 14 » به بهشت نرسى و آفريدگار خود را نبينى « 15 » . اشارت : آن زنان كى به ديدار يوسف مشغول شدند و بجمال او مغرور شدند ، از خود غايب شدند و در نظارهء او واله شدند ، چون بجاى خود باز آمدند يوسف گذشته بود ، و دست « 16 » بريده بودند « 17 » . جامه خونآلوده بودند « 18 » و دشمن كام گشته بودند . اى كسى كى بكسب دنيا مشغول گشتهاى و بحطام او مغرور گشتهاى ، « 19 »
--> ( 1 ) - افسانهء عشاق ملك را كه شنيدى ( 2 ) - كى عاشق بيچاره بمعشوق رسيد ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - ديدند ( 5 ) - + ديدار ( 6 ) - + ديدن بود ( 7 ) - « در دار » ندارد ( 8 ) - به دنيا ( 9 ) - در متن : محنت است ( 10 ) - از « و چون به ديدار رسد . . . » ندارد ( 11 ) - نه كس از ايشان آن بودند ( 12 ) - بىغايت ( 13 ) - + در وقت جان بدادند و يوسف را ديگر نديدند ( 14 ) - + آفريدگار خود را و بهشت را نبينى ( 15 ) - از « بهشت نرسى . . . » ندارد ( 16 ) - دستها ( 17 ) - بود ( 18 ) - « جامه خونآلوده بودند » ندارد ( 19 ) - « بحطام او مغرور گشتهاى » ندارد